زندگی من...
دیگه بگم که این چند روزه طوفانهای شدید تو خونمون میوزید که خدارو شکر ختم به خیر شد!!!!! دیگه بگم که ۵شنبه تفلدمه!!!! هورااااااااااااااااااااا! بازم برمیگردم! حتما! این روزها بسی خواب آلوده و تن پرور شده ام!!! باور کنید هر چی میخوابم بازم سیر نمیشم تازه بیدار که میشم با خودم عهد میبندم که دیگه از فردا نمیخوابم ولی.....( به خودت بخند!!!! خیلی هم اراده میباشم!!!!) باز هم بنده یک عدد کوزت در انتظار حقوق میباشم تا بتونم بر خودم کلیییییییی ولخرجی کنم البته همشو لازم دارمااااااااااا!!! ( به قول همسری احتیاجات خانومها هیچ وقت تمومی نداره!!!!) دیروز رفته بودم دیدن یک دوست قدیمی که ۲ ماه دیگه قراره صاحب یک سر کوشول بشه... دوست دوران دبیرستانمه... باورش سخته اون دختر شیطونی که هیچ جا بند نمیشد الان قراره مامان بشه... راستش امسال خیلی از اطرافیان ازدواج کردن و حیلی هام بچه دار! خدا عاقبت ما رو به خیر کنه!!!!! ..... یکی از همکارام بدجوری رفته تو نخ تقلید از لباس پوشیدن منو حسابی داره رو اعصابم اسکی میره.. حالا خوبه تو یک اتاق نیستیم وگرنه عاقبت حوشی نداشت!!!!!! بله خوب یک بوی بسیار شدیدی داره میاد و فکر کنم مربوط به غذای بیچاره بنده هست که داره زغالی میشه! برم مننننننننننننننننن! بالاخره اومدم!!!!! مشکل نتم حل شد! البته اینها همش زیر سر رئیس کوته فکرو تنگ نظر من بود که فکر میکرد من نیازی به نت ندارم!!!! چه کنیم دیگه؟؟؟!!!!! تو این مدت یک عالمه اتفاقات افتاده هم خوب و هم بد! راستش واقعا نه مجالی برای تعریف هست و البته جذئیات هم یادم رفته! ولی خوب از این به بعد بیشتر خواهم نوشت! دوستهای گلم دلم برا همه تون تنگیده بود شدیییییییییییییددددد فعلا اینو داشته باشید که تو کار جدیدم یک عالمه پیشرفت کردم و همچنان پروانه ها تو خونمون هستند! عشق منی تو..... همین... وباز هم یک هفته ی جدید شروع شد... خدائیش بقدری کند میگذره این روزها که همش حس میکنم شاید قرار نیست پائیز تموم شه!!!! یک عالمه فکرها و ایده های قشنگ دارم برای خونه! وکلی برنامه ریختم برای حقوق این ماهم!!!! یکی از بزرگترین لذتهای من اینه که روز ۵شنبه که میام خونه همه جارو تمیز و مرتب ببینم... یعنی واسم خیلی آرامش بخشه... دیشب با وجود خستگی شدیدی گه داشتم و البته درد معده ای که طول روز امونم رو بریده بود و تازه آروم شده بود کلی خونه رو تمیز کردم... یعنب من واقعا گاهی به اینهمه استعداد خودم شک میکنم!!! در عرض یک ربع میتونم کل خونه رو جوری به هم بریزم که انگار چند ماهه رنگ و روی تمیزی به خودش ندیده!!! از این بابن از دست خودم خیلی شاکی ام به خدا .. فقط خدای نکرده کافیه یه مهمونی بخوام برم یا بیرون تا کل دل و روده کشوها رو بریزم بیرون! آیا امیدی هست...؟! مهربون من... عاشق اون صدای خسته و آرومتم وقتی سعی داری جوری بهم بگی دیر میای که ناراحت نشم... الکی میگی شام خوردی تا من چیزی درست نکنم و خودمو خسته نکنم... وقتی مهربون میای پیشم و آروم تو خواب نوازشم میکنی.... و من همیشه با انتظار لمس دستهای تو از خواب بیدار میشم..... صبحها همیشه از دستم شاکی هستی که چرا وقت رفتن بیدارت نکردم تا ببینی منو....ولی خوب بقدری خسته میای خونه که دلم نمیاد بیدارت کنم..... فردا امتحان دارم ولی اصلا نخوندم... شاید کلا این تصمیم اشتباه بود ولی فعلا ادامه میدم! سکوت من و تو از یک جنسه... تو سکوت تو اعتراض نهفته و در سکوت من تسلیم..... آره واقعا دیگه خسته شدم... حرفهات هم دیگه تکراری شده... خصوصا این روزها که به قول خودت شجاع شدی... !!!!!اصلا از این شجاعتت خوشم نیومد... باز هم میدونم تحت تاثیر چی بوده... خدای من حالم از تموم اون کلمات بهم میخوره.... دیروز با درد سنگینی گذشت ... دردی که شب جاش رو به نئشگی داروها داد و من خوابیدم بی اون که فراموش کنم فصل دیروز زندگیم رو... دلم یک آرامش عمیق میخواد ... از اون نوع آرامش ها که توش هیجان هم هست و به این زودیها دلت رو نمیزنه... یکنواختی کشنده است..... تو که میدونی... خوب میدونی.... آره دوست داری اعتراف کنم؟؟؟ منم داغونم.... تو هم من رو ویرون کردی.... میدونم کی بهت جسارت نوشتن رو داد...خوب میدونم... نمیتونم هضمش کنم... نمیتونم..... بذار بین ما سکوت باشه و بس.... شایدم نه تو راست میگی... همه ی اونهائی که نوشتی راست بودن... شایدم من همونم... آره به گمونم همش راست بوده.... فقط شاید شنیدن حقایق تلخ تر از اونی بود که فکرشو میکردم.... تو راست میگی... من همونم که گفتی... برای سالگرد ازدواجمون یک عالمه فکرهای قشنگ دارم! یه مهمونی اساسی با یک عالمه ... نه دیگه نمیگم تا اون موقع بلکه نظرم عوض شد!!!! این ماه از لحاظ مالی یکم خودمو زیاد به خرج انداختم ولی نمی خوام کمک بگیرم و امتحان کنم ببینم میتونم اداره کنم یا نه؟!... فردا بازهم میخوام برم کوه البته با مامان اینا ...من عاشق کوهم.... هوا کم کم داره سرد میشه و من بازهم به فکر یک عالمه خریدهای خوشگل ام!!! البته یکم انتحاری! چون با اون لیستی که من برا خودم درست کردم احتمالا مفلس خواهم شد!!! راستی از جای جدیدم خوشم اومده... مزاحمی ندارم.. مستقیم با مدیر عامل و مدیر کارخونه کار میکنم و هزار تا ادا و ناز بقیه رو لازم نیست تحمل کنم!!!! ساعت ۶ : در حال پروازم... عکسها عالی اند و دلم میخواد هرچه زودتر برم پیش مامان و نشونش بدم...... ساعت ۷: دیدمش... بعد ۳ سال ... درست بعد ازدواج من رفت کرمان... دیگه ندیدمش حتی تو عروسی خواهری هم نیومد.... هیچ فرقی نکرده بود ... فقط غم تو چشمهاش بیشتر شده بود و تنهائی اش عمیق تر.... نگاهش هنوز هم مهربون بود... همیشه با تحسین نگاهم میکردو من لذت میبردم از نگاهش... دلم میخواست هر چیز نوئی رو برا اون بپوشم و مست نگاه پر از ستایشش بشم..... میدونستم... وقتی رفته بودیم خزر شهر و من تو اون تاریکی و خلوتی کوچه ها با شیطنت دنبال راه به طرف خزر شهر شمالی بودم البته خواهرش هم بود هر دو در حال دوچرخه سواری بودیم... راه رو پیدا کردیم و از روی پل رفتیم اونور... خدای من چقدر عصبانی شده بود و نگران..... خیلی شیک لباس میپوشید... دقیقا شیک پوش ترین مردیه که تا بحال دیدم... و خدای من بوی ادکلنش مستم میکرد همیشه.... دلم میخواست بپرم تو آغوشش و تا میتونم بوش کنم..... صداش همیشه لرزون بود.... اشتها و مزاجمون عین هم بود.... خدای من.... دلم پر کشیدطرفش..... آره دلم لرزید... تنهائی نگاهش دلم رو لرزوند... دلم میخواست بیشتر باهاش حرف میزدم اما بعد اینهمه ماجرا فقط سلام و احوالپرسی میشه کرد..... ساعت ۹: داغونم... به فکر تموم آرزوهامم که همشون بر باد رفتند... از همه و از خودم بدم میاد... حتی حوصله مامان رو هم ندارم... یک فیلم محشر داره تی وی و من نشستم غرق در اون فیلم شدم... دلم کیک خواست... خیلی بیمقدمه بعد شاید یکسال پاشدم و کیک درست کردم!!!!! خودم هم متعجب بودم! ساعت ۱۲: یک دوش آب گرم....خیلی آرومم کرد... دلم میخواست بخوابم ولی مجذوب فیلم بودم و میخواستم ببینم آخرش چی میشه... خیلی گریه کردم...... وقت خواب حس کردم از پشت پنجره طرف پله های اضطراری صدای پا میاد.... خیلی ترسیدم... اصلا نتونستم جم بخورم از جام زنگ زدم به همسری و گریه کردم ... میترسیدم..... بیچاره در عرض یک ربع خودشو رسوند... آغوشش گرم بود و اطمینان بخش... اونقدر نوازشم کرد که همونجا خوابم برد.... شب همش کابوسهای عجیب دیدم...
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |
