تبليغاتX
دیگر هیچ


دیگر هیچ

زندگی من...

خوب میدونم شرمنده همه میباشم!!!! ولی چه کنم که با کمبود وقت و امکانات مواجه میباشم و البته کمی هم  مریض میباشم! چشمهام به دلیل کار زیاد با کامی درد میکنه و سوزش گرفته!!!! چه کنیم دیگه!!!!! می سوزیم و میسازیم!!!! راستی کلی واسه خودم  رئیس شدم!!!!!

دیگه بگم که این چند روزه طوفانهای شدید تو خونمون میوزید که خدارو شکر ختم به خیر شد!!!!!

دیگه بگم که ۵شنبه تفلدمه!!!! هورااااااااااااااااااااا! بازم برمیگردم! حتما!

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:25 توسط مونیکا| |

دیر زمانی بود که مرفه بی درد شده بودم گویا!!!! آخه نت شرکتمون ای دی اس ال بود من عجیب خالی میکردم و خبر نداشتم!!! هر کاری میکنم با این تن زغالی نمیتونم برا کسی کامنت بزارم... ای خدااااااا این چه بلائی بود سر ما نازل کردی خوب؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من چه بدی کرده بودم در حقت..... امیدوارم آه من زودتر بگیرتت و از شرکت بندازنت بیرون!! ( یکم شبیه اون مثل شتر در خواب بیند پنبه دانه نشدم خدائیش؟؟؟؟!!!) هیییییییییی بگذریم....

این روزها بسی خواب آلوده و تن پرور شده ام!!! باور کنید هر چی میخوابم بازم سیر نمیشم تازه بیدار که میشم با خودم عهد میبندم که دیگه از فردا نمیخوابم ولی.....( به خودت بخند!!!! خیلی هم اراده میباشم!!!!)

باز هم بنده یک عدد کوزت در انتظار حقوق میباشم تا بتونم بر خودم کلیییییییی ولخرجی کنم البته همشو لازم دارمااااااااااا!!! ( به قول همسری احتیاجات خانومها هیچ وقت تمومی نداره!!!!) دیروز رفته بودم دیدن یک دوست قدیمی که ۲ ماه دیگه قراره صاحب یک سر کوشول بشه... دوست دوران دبیرستانمه... باورش سخته اون دختر شیطونی که هیچ جا بند نمیشد الان قراره مامان بشه... راستش امسال خیلی از اطرافیان ازدواج کردن و حیلی هام بچه دار! خدا عاقبت  ما رو به خیر کنه!!!!! ..... یکی از همکارام بدجوری رفته تو نخ تقلید از لباس پوشیدن منو حسابی داره رو اعصابم اسکی میره.. حالا خوبه تو یک اتاق نیستیم وگرنه عاقبت حوشی نداشت!!!!!!

بله خوب یک بوی بسیار شدیدی داره میاد و فکر کنم مربوط به غذای بیچاره بنده هست که داره زغالی میشه! برم مننننننننننننننننن!

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:50 توسط مونیکا| |

سلام!

بالاخره اومدم!!!!! مشکل نتم حل شد! البته اینها همش زیر سر رئیس کوته فکرو تنگ نظر من بود که فکر میکرد من نیازی به نت ندارم!!!! چه کنیم دیگه؟؟؟!!!!! تو این مدت یک عالمه اتفاقات افتاده هم خوب و هم بد! راستش واقعا نه مجالی برای تعریف هست و البته جذئیات هم یادم رفته! ولی خوب از این به بعد بیشتر خواهم نوشت!

دوستهای گلم دلم برا همه تون تنگیده بود شدیییییییییییییددددد

فعلا اینو داشته باشید که تو کار جدیدم یک عالمه پیشرفت کردم و همچنان پروانه ها تو خونمون هستند!

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 23:47 توسط مونیکا| |

راز شادی درپایبندی هست و بس.... همین... اینکه به زندگی الانت به شریک زندگیت به خوبی ها و بدیهاش به شادی ها و غصه هاش به داشته هاتو نداشته هات قانع باشی و سعی در بهبود ش داشته باشی همین... دلسردی و افکار پراکنده تبریه که به ریشه ی خودمون میزنیم... بالاخره پی بردم که با عشق ورزیدن بیشتر به تو شادی و آرامش بیشتری به خونه و زندگیمون جاری میشه... تو هم مهربون تر میشی و من باز هم همون برق عشق رو در چشمهات میبینم....خیلی عقب موندم.. این افکار مخرب خیلی باعث شد غافل بشم از زندگی... ولی دیگه بسه... شونه به شونه تو خواهم اومد تا زندگیمون قشنگ تر و خونمون گرمتر بشه.. تو خیلی صبور و مهربونی و من به همون اندازه نادون!!! خدای من اعتراف چقدر سخته.... ولی واقعا در جال درجا زدن بودم تو این سه چهار ماه اخیر ولی خودم رو پیدا کردم... اون راز  گم شده رو هم والبته کلید اونهمه قفل رو.... شادی  من در با تو بودن  خلاصه میشه... وقتی دیشب با اون شورو حال از رویاهات و برنامه هات حرف میزدی از خجالت کم مونده بود گریه کنم! من کجام و تو کجا.....

عشق منی تو..... همین...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:32 توسط مونیکا| |

وقتی که من شادم دلم میخواد تموم چراغها رو روشن کنم... همه جا نورانی باشه گرم.. صدای پی ام سی رو تا آخرش بلند کنم و به کارای خونه برسم...همه جا تمیز باشه و مرتب... خودم هم زیباترین باشم... ۵نجشنبه جمعه عالی بود... درسته که دیروز به جای امتحان مجبور شدم بیام سرکار ولی خوب عوضش عصری کلی گشتیم! دلم هوای تماشای خزان و لمس پائیز رو کرده بود.. دیروز تو ان پارک بزرگ بقدری هوای پائیزی به ریه هام هدیه دادم که سردم شد!!!ولی عالی بود دیدن اونهمه شلوغی و بعدش باز هم فرار به یک جای دنج و نوشیدن چای آلبالو و تماشای اونهمه رنگهای قشنگ....

 وباز هم یک هفته ی جدید شروع شد... خدائیش بقدری کند میگذره این روزها که همش حس میکنم شاید قرار نیست پائیز تموم شه!!!!

یک عالمه فکرها و ایده های قشنگ دارم برای خونه! وکلی برنامه ریختم برای حقوق این ماهم!!!! 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:18 توسط مونیکا| |

دیگه عادت کردم به سکوت و تنهائی خونه. به نبودنهای تو..... شایدم یک جورائی معتاد این تنهائی و سکوت شدم...دلم هیچ کسو هیچ جا رو نمیخواد الا خونه و سکوتش... من عاشق خونمونم...

یکی از بزرگترین لذتهای من اینه که روز ۵شنبه که میام خونه همه جارو تمیز و مرتب ببینم... یعنی واسم خیلی آرامش بخشه... دیشب با وجود خستگی شدیدی گه داشتم و البته درد معده ای که طول روز امونم رو بریده بود و تازه آروم شده بود کلی خونه رو تمیز کردم... یعنب من واقعا گاهی به اینهمه استعداد خودم شک میکنم!!! در عرض یک ربع میتونم کل خونه رو جوری به هم بریزم که انگار چند ماهه رنگ و روی تمیزی به خودش ندیده!!! از این بابن از دست خودم خیلی شاکی ام به خدا .. فقط خدای نکرده کافیه یه مهمونی بخوام برم یا بیرون تا کل دل و روده کشوها رو بریزم بیرون! آیا امیدی هست...؟!

مهربون من... عاشق اون صدای خسته و آرومتم وقتی سعی داری جوری بهم بگی دیر میای که ناراحت نشم... الکی میگی شام خوردی تا من چیزی درست نکنم و خودمو خسته نکنم... وقتی مهربون میای پیشم و آروم تو خواب نوازشم میکنی.... و من همیشه با انتظار لمس دستهای تو از خواب بیدار میشم..... صبحها همیشه از دستم شاکی هستی که  چرا وقت رفتن بیدارت نکردم تا ببینی منو....ولی خوب بقدری خسته میای خونه که دلم نمیاد بیدارت کنم.....

فردا امتحان دارم ولی اصلا نخوندم... شاید کلا این تصمیم اشتباه بود ولی فعلا ادامه میدم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:16 توسط مونیکا| |

چقدر دیر یاد میگیریم سکوت کردن رو... و چه تلخ سکوت میکنیم..... سکوت دیگه علامت رضا نیست... سکوت به نشانه تسلیمه... خسته گی... این که دیگه نمیخوای ... نمیتونی مبارزه کنی... اینکه به نظرت این مبارزه بی ثمر تر از اونیه که بخوای بخاطرش سکوتت رو بشکنی....

سکوت من و تو از یک جنسه... تو سکوت تو اعتراض نهفته و در سکوت من تسلیم.....

آره واقعا دیگه خسته شدم... حرفهات هم دیگه تکراری شده... خصوصا این روزها که به قول خودت شجاع شدی... !!!!!اصلا از این شجاعتت خوشم نیومد... باز هم میدونم تحت تاثیر چی بوده... خدای من حالم از تموم اون کلمات بهم میخوره....

دیروز با درد  سنگینی گذشت ... دردی که شب جاش رو به نئشگی داروها داد و من خوابیدم بی اون که فراموش کنم فصل دیروز زندگیم رو...

 دلم یک آرامش عمیق میخواد ... از اون نوع آرامش ها که توش هیجان هم هست و به این زودیها دلت رو نمیزنه... یکنواختی کشنده است.....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:34 توسط مونیکا| |

از دستت خیلی ناراحتم... خیلی... چطور تونستی اون سطرها رو برای من بنویسی... دستت نلرزید؟؟؟؟....

تو که میدونی... خوب میدونی....

آره دوست داری اعتراف کنم؟؟؟ منم داغونم.... تو هم من رو ویرون کردی.... میدونم کی بهت جسارت نوشتن رو داد...خوب میدونم... نمیتونم هضمش کنم... نمیتونم..... بذار بین ما سکوت باشه و بس....

شایدم نه تو راست میگی... همه ی اونهائی که نوشتی راست بودن... شایدم من همونم...

آره به گمونم همش راست بوده.... فقط شاید شنیدن حقایق تلخ تر از  اونی بود که فکرشو میکردم....

تو راست میگی... من همونم که گفتی...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:15 توسط مونیکا| |

کمی دلتنگم فقط همین... ماما اینها نیستن و دیشب تا ۱ بیدار موندم منتظر همسری... طفلی اونقدر خسته اومده بود که حتی نا نداشت قاشق رو بذاره دهنش . منم نشستم و خودم غذاشو قاشق قاشق گذاشتم دهنش تا خورد.. فداش بشم اونقدر ذوق کرده بود که همش قربون صدقه ام میرفت.... خوب اینروزها خیلی چیزها تو زندگیمون عوض شده.. این تنهائی ها و ندیدنها باعث شده کمی از هم درو بشیم. منی که هیچ وقت تنهائی رو دوست نداشت الا دلم میخواد یک راست بعد کار برم خونه و خلوت و سکوت خونه رو ببلعم.... دیشب همسری برام لالائی خوند تا خوابم برد... خدای من صداش آرومُ بود پر از عشق و البته همیشه غمگین... نمیدونم چرا با اینکه خودم آدم شادی هستم ولی همیشه مجذوب آدمهای غمگین و تنها میشم.......

برای سالگرد ازدواجمون یک عالمه فکرهای قشنگ دارم! یه مهمونی اساسی با یک عالمه ... نه دیگه نمیگم  تا اون موقع بلکه نظرم عوض شد!!!!

 

این ماه از لحاظ مالی یکم خودمو زیاد به خرج انداختم ولی نمی خوام کمک بگیرم و امتحان کنم ببینم میتونم اداره کنم یا نه؟!... فردا بازهم میخوام برم کوه البته با مامان اینا ...من عاشق کوهم....

هوا کم کم داره سرد میشه و من بازهم به فکر یک عالمه خریدهای خوشگل ام!!! البته یکم انتحاری! چون با اون لیستی که من برا خودم درست کردم احتمالا مفلس خواهم شد!!!

راستی از جای جدیدم خوشم اومده... مزاحمی ندارم.. مستقیم با مدیر عامل و مدیر کارخونه کار میکنم و هزار تا ادا و ناز بقیه رو لازم نیست تحمل کنم!!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:36 توسط مونیکا| |

ساعت ۵: شاد و سرحال از سرکار میام بیرون و میرم سمت آتلیه.... خیلی هیجانزده ام..

ساعت ۶ : در حال پروازم... عکسها عالی اند و دلم میخواد هرچه زودتر برم پیش مامان و نشونش بدم......

ساعت ۷: دیدمش... بعد ۳ سال ... درست بعد ازدواج من رفت کرمان... دیگه ندیدمش حتی تو عروسی خواهری هم نیومد.... هیچ فرقی نکرده بود ... فقط غم تو چشمهاش بیشتر شده بود و تنهائی اش عمیق تر.... نگاهش هنوز هم مهربون بود... همیشه با تحسین نگاهم میکردو من لذت میبردم از نگاهش... دلم میخواست هر چیز نوئی رو برا اون بپوشم و مست نگاه پر از ستایشش بشم..... میدونستم... وقتی رفته بودیم خزر شهر و من تو اون تاریکی و خلوتی کوچه ها با شیطنت دنبال راه به طرف خزر شهر شمالی بودم البته خواهرش هم بود هر دو در حال دوچرخه سواری بودیم... راه رو پیدا کردیم و از روی پل رفتیم اونور... خدای من چقدر عصبانی شده بود و نگران..... خیلی شیک لباس میپوشید... دقیقا شیک پوش ترین مردیه که تا بحال دیدم... و خدای من بوی ادکلنش مستم میکرد همیشه.... دلم میخواست بپرم تو آغوشش و تا میتونم بوش کنم..... صداش همیشه لرزون بود.... اشتها و مزاجمون عین هم بود.... خدای من.... دلم پر کشیدطرفش..... آره دلم لرزید... تنهائی نگاهش دلم رو لرزوند... دلم میخواست بیشتر باهاش حرف میزدم اما بعد اینهمه ماجرا فقط سلام و احوالپرسی میشه کرد.....

ساعت ۹: داغونم... به فکر تموم آرزوهامم که همشون بر باد رفتند... از همه و از خودم بدم میاد...  حتی حوصله مامان رو هم ندارم... یک فیلم محشر داره تی وی و من نشستم غرق در اون فیلم شدم... دلم کیک خواست... خیلی بیمقدمه بعد شاید یکسال پاشدم و کیک درست کردم!!!!! خودم هم متعجب بودم!

ساعت ۱۲:  یک دوش آب گرم....خیلی آرومم کرد... دلم میخواست بخوابم ولی مجذوب فیلم بودم و میخواستم ببینم آخرش چی میشه... خیلی گریه کردم...... وقت خواب حس کردم از پشت پنجره طرف پله های اضطراری صدای پا میاد.... خیلی ترسیدم... اصلا نتونستم جم بخورم از جام زنگ زدم به همسری و گریه کردم ... میترسیدم..... بیچاره در عرض یک ربع خودشو رسوند... آغوشش گرم بود و اطمینان بخش... اونقدر نوازشم کرد که همونجا خوابم برد....

شب همش کابوسهای عجیب دیدم...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:32 توسط مونیکا| |


Design By : Night Skin