تبليغاتX
دیگر هیچ


دیگر هیچ

زندگی من...

دیگه عادت کردم به سکوت و تنهائی خونه. به نبودنهای تو..... شایدم یک جورائی معتاد این تنهائی و سکوت شدم...دلم هیچ کسو هیچ جا رو نمیخواد الا خونه و سکوتش... من عاشق خونمونم...

یکی از بزرگترین لذتهای من اینه که روز ۵شنبه که میام خونه همه جارو تمیز و مرتب ببینم... یعنی واسم خیلی آرامش بخشه... دیشب با وجود خستگی شدیدی گه داشتم و البته درد معده ای که طول روز امونم رو بریده بود و تازه آروم شده بود کلی خونه رو تمیز کردم... یعنب من واقعا گاهی به اینهمه استعداد خودم شک میکنم!!! در عرض یک ربع میتونم کل خونه رو جوری به هم بریزم که انگار چند ماهه رنگ و روی تمیزی به خودش ندیده!!! از این بابن از دست خودم خیلی شاکی ام به خدا .. فقط خدای نکرده کافیه یه مهمونی بخوام برم یا بیرون تا کل دل و روده کشوها رو بریزم بیرون! آیا امیدی هست...؟!

مهربون من... عاشق اون صدای خسته و آرومتم وقتی سعی داری جوری بهم بگی دیر میای که ناراحت نشم... الکی میگی شام خوردی تا من چیزی درست نکنم و خودمو خسته نکنم... وقتی مهربون میای پیشم و آروم تو خواب نوازشم میکنی.... و من همیشه با انتظار لمس دستهای تو از خواب بیدار میشم..... صبحها همیشه از دستم شاکی هستی که  چرا وقت رفتن بیدارت نکردم تا ببینی منو....ولی خوب بقدری خسته میای خونه که دلم نمیاد بیدارت کنم.....

فردا امتحان دارم ولی اصلا نخوندم... شاید کلا این تصمیم اشتباه بود ولی فعلا ادامه میدم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:16 توسط مونیکا| |

چقدر دیر یاد میگیریم سکوت کردن رو... و چه تلخ سکوت میکنیم..... سکوت دیگه علامت رضا نیست... سکوت به نشانه تسلیمه... خسته گی... این که دیگه نمیخوای ... نمیتونی مبارزه کنی... اینکه به نظرت این مبارزه بی ثمر تر از اونیه که بخوای بخاطرش سکوتت رو بشکنی....

سکوت من و تو از یک جنسه... تو سکوت تو اعتراض نهفته و در سکوت من تسلیم.....

آره واقعا دیگه خسته شدم... حرفهات هم دیگه تکراری شده... خصوصا این روزها که به قول خودت شجاع شدی... !!!!!اصلا از این شجاعتت خوشم نیومد... باز هم میدونم تحت تاثیر چی بوده... خدای من حالم از تموم اون کلمات بهم میخوره....

دیروز با درد  سنگینی گذشت ... دردی که شب جاش رو به نئشگی داروها داد و من خوابیدم بی اون که فراموش کنم فصل دیروز زندگیم رو...

 دلم یک آرامش عمیق میخواد ... از اون نوع آرامش ها که توش هیجان هم هست و به این زودیها دلت رو نمیزنه... یکنواختی کشنده است.....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:34 توسط مونیکا| |

از دستت خیلی ناراحتم... خیلی... چطور تونستی اون سطرها رو برای من بنویسی... دستت نلرزید؟؟؟؟....

تو که میدونی... خوب میدونی....

آره دوست داری اعتراف کنم؟؟؟ منم داغونم.... تو هم من رو ویرون کردی.... میدونم کی بهت جسارت نوشتن رو داد...خوب میدونم... نمیتونم هضمش کنم... نمیتونم..... بذار بین ما سکوت باشه و بس....

شایدم نه تو راست میگی... همه ی اونهائی که نوشتی راست بودن... شایدم من همونم...

آره به گمونم همش راست بوده.... فقط شاید شنیدن حقایق تلخ تر از  اونی بود که فکرشو میکردم....

تو راست میگی... من همونم که گفتی...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:15 توسط مونیکا| |

کمی دلتنگم فقط همین... ماما اینها نیستن و دیشب تا ۱ بیدار موندم منتظر همسری... طفلی اونقدر خسته اومده بود که حتی نا نداشت قاشق رو بذاره دهنش . منم نشستم و خودم غذاشو قاشق قاشق گذاشتم دهنش تا خورد.. فداش بشم اونقدر ذوق کرده بود که همش قربون صدقه ام میرفت.... خوب اینروزها خیلی چیزها تو زندگیمون عوض شده.. این تنهائی ها و ندیدنها باعث شده کمی از هم درو بشیم. منی که هیچ وقت تنهائی رو دوست نداشت الا دلم میخواد یک راست بعد کار برم خونه و خلوت و سکوت خونه رو ببلعم.... دیشب همسری برام لالائی خوند تا خوابم برد... خدای من صداش آرومُ بود پر از عشق و البته همیشه غمگین... نمیدونم چرا با اینکه خودم آدم شادی هستم ولی همیشه مجذوب آدمهای غمگین و تنها میشم.......

برای سالگرد ازدواجمون یک عالمه فکرهای قشنگ دارم! یه مهمونی اساسی با یک عالمه ... نه دیگه نمیگم  تا اون موقع بلکه نظرم عوض شد!!!!

 

این ماه از لحاظ مالی یکم خودمو زیاد به خرج انداختم ولی نمی خوام کمک بگیرم و امتحان کنم ببینم میتونم اداره کنم یا نه؟!... فردا بازهم میخوام برم کوه البته با مامان اینا ...من عاشق کوهم....

هوا کم کم داره سرد میشه و من بازهم به فکر یک عالمه خریدهای خوشگل ام!!! البته یکم انتحاری! چون با اون لیستی که من برا خودم درست کردم احتمالا مفلس خواهم شد!!!

راستی از جای جدیدم خوشم اومده... مزاحمی ندارم.. مستقیم با مدیر عامل و مدیر کارخونه کار میکنم و هزار تا ادا و ناز بقیه رو لازم نیست تحمل کنم!!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:36 توسط مونیکا| |

ساعت ۵: شاد و سرحال از سرکار میام بیرون و میرم سمت آتلیه.... خیلی هیجانزده ام..

ساعت ۶ : در حال پروازم... عکسها عالی اند و دلم میخواد هرچه زودتر برم پیش مامان و نشونش بدم......

ساعت ۷: دیدمش... بعد ۳ سال ... درست بعد ازدواج من رفت کرمان... دیگه ندیدمش حتی تو عروسی خواهری هم نیومد.... هیچ فرقی نکرده بود ... فقط غم تو چشمهاش بیشتر شده بود و تنهائی اش عمیق تر.... نگاهش هنوز هم مهربون بود... همیشه با تحسین نگاهم میکردو من لذت میبردم از نگاهش... دلم میخواست هر چیز نوئی رو برا اون بپوشم و مست نگاه پر از ستایشش بشم..... میدونستم... وقتی رفته بودیم خزر شهر و من تو اون تاریکی و خلوتی کوچه ها با شیطنت دنبال راه به طرف خزر شهر شمالی بودم البته خواهرش هم بود هر دو در حال دوچرخه سواری بودیم... راه رو پیدا کردیم و از روی پل رفتیم اونور... خدای من چقدر عصبانی شده بود و نگران..... خیلی شیک لباس میپوشید... دقیقا شیک پوش ترین مردیه که تا بحال دیدم... و خدای من بوی ادکلنش مستم میکرد همیشه.... دلم میخواست بپرم تو آغوشش و تا میتونم بوش کنم..... صداش همیشه لرزون بود.... اشتها و مزاجمون عین هم بود.... خدای من.... دلم پر کشیدطرفش..... آره دلم لرزید... تنهائی نگاهش دلم رو لرزوند... دلم میخواست بیشتر باهاش حرف میزدم اما بعد اینهمه ماجرا فقط سلام و احوالپرسی میشه کرد.....

ساعت ۹: داغونم... به فکر تموم آرزوهامم که همشون بر باد رفتند... از همه و از خودم بدم میاد...  حتی حوصله مامان رو هم ندارم... یک فیلم محشر داره تی وی و من نشستم غرق در اون فیلم شدم... دلم کیک خواست... خیلی بیمقدمه بعد شاید یکسال پاشدم و کیک درست کردم!!!!! خودم هم متعجب بودم!

ساعت ۱۲:  یک دوش آب گرم....خیلی آرومم کرد... دلم میخواست بخوابم ولی مجذوب فیلم بودم و میخواستم ببینم آخرش چی میشه... خیلی گریه کردم...... وقت خواب حس کردم از پشت پنجره طرف پله های اضطراری صدای پا میاد.... خیلی ترسیدم... اصلا نتونستم جم بخورم از جام زنگ زدم به همسری و گریه کردم ... میترسیدم..... بیچاره در عرض یک ربع خودشو رسوند... آغوشش گرم بود و اطمینان بخش... اونقدر نوازشم کرد که همونجا خوابم برد....

شب همش کابوسهای عجیب دیدم...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:32 توسط مونیکا| |

خوب جالبه که با وجود اینهمه کارو درگیری خیلی سرحال میباشم!!!!!! عصری میخوام زود در بیام و برم از آتلیه عکسهامونو بگیرمواییییییییییییییییییییییی اصلا نمیتونم این چند ساعتو تحمل کنم!!!!! دیگه براتون بگم که دیروز عصری کلی دپرس بودم مامان نشسته بود و همش داشت از خواهری تعریف میکرد که براش چه ها میخرند و چه مهمونی هائی که نمیره و البته ماشین جدیدی که براش خریدن.. بعد از رفتن ماما کلی حالم گرفت و نشستم به خودم و زمین و زمان و همسری و مادرشوهری و اینها بدو بیراه گفتم ولی خوب دیدیم کاری نمیشه کرد واسه همونم سرم رو گرم کارای خونه کردم و هی به خودم قوت قلب دادم!!!!(روحیه رو دارین دیگه!!!!!) ولی شب اصلا دلم نمیخواست همسری رو ببینم طفلی هر چی اومد و نازمو کشید و قربون صدقه ام رفت نشون به اون نشون که جم نخورم از جام و گفتم خوابم میاد میخوام بخوابم. طفلی همسری به خاطر من زود اومده بود خونه ولی خوب اگه فکر کردین که امروز عذاب وجدان دارم و بخاطر اون دارم اینها رو مینویسم سخت در اشتباهید!!!!! چرا که!!!!

بگذریم....دل من یک پول قلمبه بیصاحب میخواد تا با خیال راحت خرجش کنم!!!! میشود آیا؟!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:5 توسط مونیکا| |

اینجا همچنان داره بارون میباره . تقریبا دو روزه که آسمون ابری و گرفته است و مدام دلتنگم.... نمیدونم چرا ولی دلم هوای شمال کرده... پائیز و برگریزون و بارون و دریای مواج و جاده های خلوت و صدای سیمین غانم و سیگارو ویسکی خنک و آتیش لب دریا توی یک ساحل خلوت و بعد دل به دریا زدن....

میبینی تو رو خدا... دلم بدجوری هوائی شده.... ولی خدائیش دلم برای اون مستی های قدیم تنگ شده... اونوقتها که ۴ تائی بودیم دیوونه بازی درمیاوردیم و فقط میخندیدیم... اوقتها که تو همین عالم مستی سرو پای آ.ی.د.ی.ن رو خط خطی کرده بودیم و مامانش سر رسید... اونباری که رفته بودیم شمال و بعد مستی اساسی گشت سر رسید و تو میخواستس چادر رو تا  کنی اونم در حالی که من توش نشسته بودم..... یادته اون جاده قدیمی ... اونبار که برام شراب ۹۷ فرانسوی گیر آورده بودی و دو تائی جیم زده بودیم.... هنوزم برق پیروزی تو چشماتو یادمه  وای چه کیفی کرده بودم من.....خدای من عجب روزهائی بود یادته با اون حال چقدر هندونه خوردیمو بعد معده من به چه وضعی افتاد وبه هبچ کس هیچی نگفتیم؟!... خدای من....

دلم برات تنگ شده... خیلی هم تنگ شده.... یادته اون شب یکهو از خواب بیدار شدی و دیدی من نیستم؟ همون شب که باز هم حسابی مست بودیم و من دلم هوای دریا کرد و تو خوابیدی منم تنهائی زدم به آب... یادته؟ با چه حالی منو کشیدی بیرون تو مستی از سرت پریده بود من بازهم میخندیدم... خدای من.....

دلم میخواد برم خونه و ببینم خیلی چیزها هنوز هم مثل قبله....

پ.ن: این روزها تنها دلخوشیم ساعتهای سکوت تنهائی بعد از خستگی کاره ... با بوی عود و  هوای خنک بیرون.....

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:40 توسط مونیکا| |

خوب دست خودم نیست هر کاری میکنم اون حس قشنگ درس خوندن سراغم نمی باد خیلی حرصم میگیره از وقتهائی که الکی وبیهوده سپری میشن و من هیچ کاری نمیکنم... بازم این آسمون بارونی . ابری بدجوری هوائیم کرده....

منو ببخش.....

تموم دعای های من بی اثر موند و من در این شغل جدید و پرمشغله موندنی شدم.. ولی خوب سعی میکنم جوری برنامه ریزی کنم که بتونم به وبهای دوستام سربزنم و البته به وب خودم!!!!

دیروز سرتا سر تنها بودم .. البته یه ۲ ساعتی با ماما اینها رفتم کوهخیلی عالی بود دلم برای ارتفاع به اون بلندی... هوای تمیز... سکوت و البته دیدن اوج گرفتن پرنده ها  اونهم در همون ارتقاع تنگ شده بود... دلم میخواد میتونستم وو هر هفته میرفتم ولی میدونم که هر بار برنامه ای پیش میاد و نمیشه!!!!

دلم میخواست یک عالمه اسمایل میذاشتم براتون ولی نمیشه خووووب!!!!

دلم برا دوست جونام تنگ شده

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:28 توسط مونیکا| |

یک صبح خاکستری و ابری.... نم نم داره بارون میباره.... و من خیلی خسته ام ... دقیقا یک هفته است که کار جدید شروع شده وشدیدا خسته ام کرده... اصلا اینکارو دوست ندارم تمام امیدم به اینه که همکارم برگرده و منهم برم سر کار خودم .....

دلم برا همسری هم تنگ شده اونم دیر میارد خونه و من از زور خسنگی خوابم میبره و نمیبینمش...

...دوستای گلم ببخشید که نمیتونم بهتون سر بزنم ... فقط دعا کنید این مشکل هر چه سریعتر حل شه

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:2 توسط مونیکا| |

خوبم! دیروز روز خوبی بود. یک عروسی عالی دعوت بودم و کلی خوش گذشت... خیلی از مشکلاتمون رو با همسری حل کردیم و انگار دوباره پروانه ها دارند به زندگیمون برمیگردند...

جمعه خوبی بود... برا خودم تنهائی رفتم پیاده روی.. یک صبحانه گرم خوردم توی پارک بعدش رفتم آرایشگاه و صفائی به سر و صورتم دادم!!! بعدشم رفتم خونه یه غذای خوشمزه پختم تا شب بتونم با خیال راحت سریال تماشا کنم!!! کلی کارای عقب مونده خونه داشتم مثل عوض کردن و شستن روی لحافها!!! تمیز کردن بالکن... مرتب کردن کشوهای لباس و البته تمیز کردن یخچال!!!! همه رو تو ۲ ساعت حل کردم و تازه حاضر شدم برم عروسی!قبل رفتن عهد کردم با خودم که خوش خواهم گذروند و واقعا هم همینطور شد. دوستی اومده بود که حسابی پایه ی رقص بود و دو تائیی با هم کلی ترکوندیم!!!!

قسمت کاریم عوض شده و من کلی دپرس میباشم! کلی هم کارم زیاد شده!

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:54 توسط مونیکا| |


Design By : Night Skin